كاش مي دانستيم زندگي با همه وسعت خويش محفل ساده غم خوردن نيست زندگي خوردن و خوابيدن نيست اضطراب و هوس ديدن و نا ديدن نيست زندگي جنبش و جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي كه خدا ميداند
وبلاگ جدید من
غم اگر ترکم کنه تنهای تنها می شوم
كاش مي دانستيم زندگي با همه وسعت خويش محفل ساده غم خوردن نيست زندگي خوردن و خوابيدن نيست اضطراب و هوس ديدن و نا ديدن نيست زندگي جنبش و جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي كه خدا ميداند
وبلاگ جدید من
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گرچه در خود شکنیم لیک صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
سلام
نمی دونم از کجا باید شروع کنم٬ و اصلا نمی دونم چی باید بنویسم ٬ تنها چیزی که می دونم اینکه این آخرین پستی هست که تو این وبلاگ می زارم.
کاش بهم می گفت دوست ندارم یا ازت متنفرم ازت بدم میاد و ...... ٬ اما هیچی نگفت. فقط گفت دلایل خودمو دارم دلایلش رو گفت و من هم جوابش رو دادم و خودش هم فهمید که دلایل قانع کننده ای نداره البته اگه دلایلی بوده باشه. اونا همشون بهونه بودن نه دلایل٬ اما باز من سعی کردم تا بفهمه که اشتباه می کنه اما دلیل تازه ای آورد. بهم گفت:هیچ وقت حسی نسبت به تو نداشته بودم که بخوام بهت فکر بکنم . اینجا بود که فهمیدم کسی که اشتباه می کنه من هستم نه اون. همه چی تموم شده بود اما دوست داشتم بفهمم که چرا؟. که هیچ وقت هم نفهمیدم.
از اولش واسه خاطره اون تو وبلاگ مطالبی می نوشتم تا بنوعی حرفهای دلمو بهش زده باشم . اما الان که مطالب رو می نویسم دیگه بخاط اون نیست.دیگه هیچ حرفی با اون ندارم.الان اینجام واسه خاطره اینکه دلم می خواست با یکی درد دل کنم و شما رو واسه این کار انتخاب کردم البته اگه نا امیدم نکین.
و من می آیم آن روزی
که پیغامی به صد اندوه می گوید٬نمی خواهی مرا بینی
دلت از دست من از درد آکنده است می دانم و از زخم عجیبی گشته مالامال می فهمم و تو هرگز مرا دیگر نمی خواه ٬کلامم را نمی فهمی٬صدایم را تو نشناسی٬بهار من!
چرا قلب پر از مهرت خزان نام من کرده؟ چرا گلواژه ی ذهنت وجودم رفته از یادش مرا دیگر نمی بیند٬نمی خواهد؟ ومن با این تلاطم های بی پایان ذهن خویش می یابم٬که دیگر رفته از یادت تمنای تمنایم.نمی دانم تو می فهمی که من چون ابر می بارم و همچون رعد می غرم و همچون باد می تازم؟ نمی دانم تو می بینی دو چشمم چشمه ی خون است؟ و دل لبریز از غصه کرامت را طلب دارد؟
نمی دانم که می آیی و یا چشمان من را باز ............
نمی دانم که می فهمی و یا از غصه ی رنجت دلم مرده نمی بینی نمی بیند دو چشمانم؟ من امشب عالم دردم٬ جهان غصه ام مرگم٬ نمی دانم که می خواهی مرا بینی و یا با گفته ای دیگر مرا تا عالم برزخ خدا حافظ تو می گویی.
نمی دانم٬ نمی فهمم
خدایا دست تو یارم٬ تویی امید دیدارم
من امشب عالم دردم
جهان غصه ام مرگم
الان که دارم این مطالبو می نویسم بغض گلومو گرفته.کاش می تونستم گریه بکنم.اما نمی دونم چرا نمی تونم.
همیشه می گفت :شما به عنوان یه دوست همیشه واسه من محترم هستین
حالا می خوام اینجا نظرمو در موردش بگم .
اگه بخوام به عنوان یه دوست نظری درموردش بدم باید بگم که در تمام طوله عمرم چنین دوستی نداشته بودم و خیلی خوشحالم که با چنین دوستی آشنا شده ام٬ اما اگه بخوام بعنوان ..................بهش نظر بدم باید بگم که خیلی نامرده٬ و ای کاش هیچ وقت باهاش آشنا نمی شودم اما .............
اما بازم دوسش دارم و هیشه واسش آرزوی خوشبختی می کنم. امشب می خوام برم مسجد و واسش دعا کنم ٬ دعا کنم که همیشه و همه جا موفق باشه و دعا کنم که هیچ وقت از انتخابی که کرده پشیمون نشه و البته این گونه خواهد بود چون می دونم تو انتخاب خیلی دقت می کنه و شاید واسه همین ................
سردرد عجیبی دارم٬ دیگه فکر نکنم بتونم ادامه بدم واسه همین اینجا حرفامو تموم می کنم٬ هر چند حرفای زیادی واسه گفتن داشتم اما بگذریم.
ما آدما همیشه آخر همه ی کارهامون حسرت گذشترو می خوریم و می گیم ای کاش .........
ای کاش ................
او که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
الهی
به حق تنهاییم٬ در تنهاترین تنهاییش ٬تنهای تنهایش گذار
***********
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد
این آخرین پستی بود که تو این وبلاگ گذاشتم و به عبارتی باهاتون درده دل کردم پس کم لطفی نکنین
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
******************
بهش گفتم:بخاطر تو میام اینجا
بهش گفتم:بخاطر تو می نویسم
بهش گفتم:تو هم بنویس
بهش گفتم:...........
بهش خیلی چیزا گفتم
نه مثل بعضی ها که نمی تونن بگن بگن
من تونستم بگم
من بهش گفتم دوستت دارم
اما ............
***************
گفتی ام : شعری بخوان ٬ گفتم:صدایم سوخته ....
نی بزن داغ مرا ٬ گفتم: که نایم سوخته
مثل سروی سوخته٬ مخروطی از خاکسترم
آسمان ٬آرامتر ! سرتا به پایم سوخته
مثل یک جنگل که در کام حریقی بال ریخت
آری امشب ابتدا تا انتهایم سوخته
سجده بردم شعله در حجم دهانم موج زد
باز هم سجاده در هر دعایم سوخته
می تپد یک آسمان پرواز در چشمان من
جرآت پرواز دارم٬ بالهایم سوخته
داغ چشمان شما را شعله شعله نی زدم
راستی ٬ دلهایتان آیا برایم سوخته؟
و دلم باز شکست
و تنم باز گریست
و نگاهم پی یاری گم شد
من چه تلخم امروز!!!!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
*********
یک زمان
در یک مکان
با مرگ ٬ میعاد خواهم داشت
کاش
آن زمان و آن مکان
اینجا و اکنون بود
پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود
اگر به عشق تو دیوانگی گناه من است
زمن رمیدن و بیگانگی گناه تو بود
عنایتی که دلم را همیشه خوش می داشت
اگر نهان نکنی لطف گاه گاه تو بود
بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع
که اولین غم من آخرین نگاه تو بود
اولین غم من آخرین نگاه تو بود
ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
هنوز
برای تو می نویسم
اگر ....................
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از دقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود٬ هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم٬باید٬باید٬باید
دیوانه وار دوستت بدارم
*************************
دوست می دارم من این ناله ی جان سوز را
تا به هر نوع که باشد بگذرانم روز را
حسین بن علی رادوست داریم
قسم بر یاس و گلهای شقایق
نسیم کربلا را دوست داریم
خداونداز حسین تجلیل می کرد
چونان درکار خودتعجیل می کرد
که هنگام بنای کربلایش
خودش دربارخودتعطیل می کرد
خدا کار جهان تنظیم می کرد
مقام و پست را تقسیم می کرد
خدایی را میان آن همه پست
به معشوقش حسین تقدیم می کرد
جهان خاک کف پای حسین است
به دام حسن زیبای حسین است
همین تعریف حسن خوب او شد
خدا محو تماشای حسین است
ماه پیروزی خون برشمشیر
بر شما دوستداران امامت و ولایت
تسلیت باد
پیرهن عزاری تو برام بشه مثل کفن
روی سنگ قبر من نوشته شه به خط عشق
این حسینی بوده و اسیر بانوی دمشق
یک نفر می نوشد از شادی شراب
می زند٬فریاد٬نفرین٬آب
یک نفر لبریز از احساس بود
پاسبان خیمه ها عباس بود
سری به نیزه بلند است در برابر زینب
خدا کند ٬ که نباشد برادر زینب
بابا
دخترت چندی بیابان گرد بود
همسفر با اشک و آه و درد بود
روی من را پرده ای نیلی زدند
جای بوسه بر رخم سیلی زدند
تو را به دادگاه خواهند کشید
شاید به حبس ابد محکوم شوی
جزئیات جنایت معلوم نیست
اما
اثر انگشتانت را
روی قلبی شکسته یافتند
**************************
متن بالا ماله کسیه که خودش می دونه
اول می خواستم تو قسمت نظرات واسش نظرمو بنویسم اما فکر کنم همینجا بنویسم بهتر باشه
می خواستم بگم تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره
اگه قرار باشه ما رو به دادگاه بکشونن این تو هستی که به حبس ابد محکوم می شه
البته می دونم این فقط یه متنه و از گفتنش منظوری نداشتین ولی به هر حال نظر من اینه
دراین دنیا که حتی غم نمی گرید به حال من
تو هم بگذر از این تنها ٬ خیالی نیست
کی فراموش کنم آن گل سرخی را که در هیچ گاه به من دادی و همان لبخند زیبا که در هیچگاه بر روی لبانت دیدم و آن هدیه زیبای تولد هیچگاهیم و تبریکی که با صد گونه سختی در هیچگاه بگوشم رسید و همان آغوش هیچ گاه گرمی که در سرمای سخت مرا پناه داد همان دست گرم که دستم را گرفت و همان عشق که در چشمان هیچگاهت بود که روحم را تسلا بخشید و همان قلب بیچاره که در همیشگی برایت می تپد و تو آوازش را در بازار همیشگی به قیمتی پوچ فرختی و آن آغوش همیشگی ام برویت باز بود و همان افکار همیشگی که تو را فرشته همیشگی می خواند. پس نمی رود از یاد همیشگیم تو و خاطراتت. اشک هم نمی ریزم هیچگاه بر بودنت در هیچگاه های عمرم.
******************************
می دونم متن تکراریه
اما
در مقابل جوابی که تکراری باشه می شه متن تکراری نوشت
مگه نه!
********************************
دیگر خجالت می کشم لب وا کنم چون
بی مهرو امضا عشق را باور ندارید
شاید واسه ی شما ها یه شعر باشه اما واسه من یه تجربس
باور کنین راس می گم!

تو رفتی رد پایت در دلم ماند شکوه خنده هایت در دلم
دلم را با سحر خوش کرده بودم غروب ماجرایت در دلم ماند
شریک دردهایم بودی ٬ اما غم بی انتهایت در دلم ماند
سپردی سرنوشتم را به پاییز بهار باصفایت در دلم ماند
علی رغم سکوت ساده من سفر کردی٬ صدایت در دلم ماند
و حالا مثل یک رویای برفی تو رفتی رد پایت در دلم ماند
من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی
دردمو به کی بگم ای که برایم نفسی
نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی
تو خیال نکن که جای تو رو می گیره کسی
توبا یک بهت غریبانه ی معصوم تو بایک نگاه عاشق ولی مظلوم
ندونستم این گناه چه کسی بود که به ناباوری عشق شدی محکوم
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها٬ دیروزها
دیدگانم٬ همچو دالانهای تار
گونه هایم ٬ همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
خاک می خواند مرا هردم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
میرهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو٬ دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شوید از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
فروغ فرخزاد
چرا نمی کشد مرا٬خدای چشمهای تو میان آب و آتشم ٬ برای چشم های تو
قسم به ساحت غزل٬دقیقه ای هزار بار دلم عجیب می کند٬هوای چشمهای تو
چه قدر با ستاره ها ٬ به لحن آب و آینه شبانه حرف میزنم٬ بجای چشمهای تو
ازآن شبی که دیدمت٬همان یکی دوقرن پیش نشسته ام کناردل٬به پای چشمهای تو
سکوت گاه گاه تو ٬ مرا شکنجه می دهد خدا کندکه بشنوم٬صدای چشمهای تو
اگر چه شرم می کنم بگویمت که شاعرم ولی تمام این غزل ٬ فدای چشمهای تو
***********************
تا ریخت عطر نام تو در گفتگوی من
آتش گرفت زمزمه ها در گلوی من
این شعرهای سوخته را با کسی مخوان
نگذار بیش از این رود آبروی من
احساس می کنم شب ویرانی من است
امشب که درد می وزد از چارسوی من
افتاد از بلندی دیوار سرنوشت
آری شکست آینه آرزوی من
تو کیستی که بی تو به هر جاده می زنم
یک کوی بسته می شود آخر به سوی من؟
هر چند عشق هم نرساند تورا به من
گرچه به نا کجا بکشد جستجوی من
روزی که غیر نام تو جاری کنم به لب
خشکیده باد رود غزل در گلوی من
- وقتی دلم را به قفس دادم برایش گریست
گفت:پرنده های قفسی همه بی کسند
گفتم:من همه کسم قفس است
*************
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دوروئی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته زدام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پرنده به جفت خود وفادار است و من به قفس
دیوانه صفت چشم به تو دوخته بودم
تا به خود آمدم خبردار شدم سوخته بودم
آری این بود وفایی که آموخته بودم